۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

ستاره بازان - فصل پنجم

داخل کافه به قدری فلاکت بار و کثافت بود که دکتر هوروات از دیدن یک تلفن نو روی بار شگفت زده شد. کافه خالی بود، اما از پنجره ای در انتهای کافه مبلغ انجیل دو نفر، یک مرد و یک زن، را دید که پابرهنه به سوی سنگ های دامنه کوه می دویدند و معلوم بود که وحشت زده اند و همان طور که می دویدند، یکی دوباری سکندری خوردند و افتادند، و مرد مرتباً نگاه هایی هراسان به کافه و سربازان می انداخت و سپس بار دیگر با سرعت نور به پیش می جهید.

این مسئله برای دکتر هوروات بسیار غریب بود، اما آن چه غریب تر به نظر می رسید، این گونه ناگهانی و حتی وحشیانه متوقف کردن آن ها در میان جاده توسط نیروهای مسلح و تقریباً هل دادنشان به این مکان مصیبت بار بود. دیگران به دور افسر فرمانده گرد آمده بودند – مردی کوتاه قامت و خپل و آبله رو که در چهره اش نوعی سبعیت ناخوشایند موج می زد، اما به اندازه کافی مودب بود و سعی داشت رضایت آن ها را جلب کند. او توضیح داد که مأمور است و معذور و با بالا بردن دو دستش ایشان را به سکوت فرا خواند؛ او کاپیتان گارسیا[1] از نیروی امنیتی بود و امید داشت سفر آن ها تا آن لحظه دلپذیر بوده باشد. از رادیوی جیپش به او گفته بودند حرکت آن ها را موقتاً قطع کند و منتظر دستورات بعدی بماند – اما بعد با بالا انداختن شانه توضیح داد که یا رادیو اش از کار افتاده بود که همکارانش داشتند این موضوع را بررسی می کردند یا این که به احتمال زیادتر فرستنده سرفرماندهی دچار مشکل شده بود. به این ترتیب او به خود اجازه داده بود جسارتاً آن ها را به این جا بیاورد و از آن ها می خواست در مدتی که وی سعی می کرد از طریق تلفن با افسر فرمانده اش تماس بگیرد، راحت باشند. او ابراز تأسف کرد – فقط یک اشکل فنی پیش آمده بود – و سپس پشت بار رفت و لیوان بسیار بزرگی مشروب برای خودش ریخت و آن را درجا خالی کرد. سپس تلفن را برداشت و شماره ای گرفت.

مبلغ انجیل به مردی با سبیل خاکستری و پاپیون که کنار او به پیشخوان لم داده بود گفت: "معلوم نیست چه خبر است".
چارلی کوهن حدس زد که "باید اتفاقی در ادامه جاده افتاده باشد که قرار نیست ما آن را ببینیم. شاید عملیات پلیس علیه دانشجویان – آن ها معمولاً نسبت به چنین موضوعاتی محتاط و خجالتی هستند. نمی شود این جا را دقیقاً یک کشور دموکراتیک خواند، می دانید که،"
مبلغ انجیل به خشکی گفت: "کاملاً خبر دارم."

در کافه بازمانده بود و او دید که کادیلاک دیگری در حالی که دو موتورسیکلت سراپا مسلح دو طرف آن بودند، متوقف شد.
چارلی کوهن نسبتاً مشوش گفت: "آن ها نیروهای امنیتی ویژه هستند نه پلیس معمولی، آن ها تحت فرمان شخصی و مستقیم ژنرال آلمایو هستند."

دختری از ماشین پیاده شد و بعد از جر و بحث کوتاهی با یکی از سربازان به سمت کافه قدم برداشت. دکتر هوروات بلافاصله فهمید که دختر آمریکایی است. روی خوش و چهره دوست داشتنی دختر برای دکتر هوروات آشنا بود و لبخندی دلپذیر بر لبانش انداخت. بند بند بدن یک دختر دانشجوی آمریکایی را داشت و گویی مستقیماً از محیط دانشگاه به آن جا آمده بود. اما بعد متوجه شد دختر بیش از این حرف ها مست است؛ دختر لحظه ای در درگاه ایستاد و یک دستش را به دیوار زد و با چهره ای گستاخ به شکلی اغراق آمیز شق و رق به سوی میزی رفت و نشست.

دختر بسیار زیبا بود، با خطوط چهره ظریف و دماغی جذاب و اندکی سربالا، دهانی جاافتاده و دوست داشتنی و موهای قهوه ای کوتاه و تقریباً پسرانه. عینکی از جیبش در آورد، آن را به چشم زد و به اطراف نگاهی انداخت، بعد دوباره عینک را در جیبش گذاشت. بیش از بیست و پنج سال نداشت و دکتر هوروات احساس کرد دختر نباید این قدر لاقیدانه و این قدر مست تنها آن جا بنشیند.

از قرار کاپیتان گارسیا دختر را خیلی خوب می شناخت؛ از پشت پیشخوان با یک بطری و یک لیوان بیرون آمد و آن ها را سر میز دختر گذاشت و با احترام آشکاری سر خم کرد و چیزی به اسپانیایی گفت. دختر شانه ای بالا انداخت و لیوان را به قدری پر کرد که باعث شد گره بر ابروان دکتر هوروات بیفتد. دختر نیمی از لیوان را نوشید و بعد دوباره به آن ها نگاه کرد. به نظر می رسید برای نخستین بار متوجه چارلی کوهن شده باشد و دستی دوستانه برایش تکان داد.

دختر گفت: "اه، سلام،" چارلی کوهن به سمت میز او رفت و با او صحبت کرد: "ما این جا چی کار داریم؟"
دکتر هوروات شنید که دختر گفت:" چه عرض کنم،" دختر خیلی بلند صحبت می کرد. "به نظر می رسد باز هم یکی از آن ماجراها در کار است. من با چندتایی از دوستانم در ییلاق بودیم که این پسرها به همان شیوه دل به هم زن همیشگی شان مستقیماً به سمت خانه آمدند و به من گفتند همراهشان بیایم. خب، خوزه به زودی اوضاع را مرتب می کند."

چارلی کوهن نگاهی به کاپیتان گارسیا انداخت، مردی که می دانست یکی از معتمدترین افراد خوزه آلمایوست. کاپیتان داشت تلفن می زد. استعداد یاب میز را ترک کرد و پیش دکتر هوروات برگشت و به وضوح معلوم بود که قصد استراق سمع مکالمه را دارد.

مبلغ انجیل پرسید: "این دختر کیست؟"
چارلی کوهن نگاهی به میز انداخت.
"نامزد ... ژنرال آلمایو."
کلمه "نامزد" چندان متقاعد کننده ادا نشد و دکتر هوروات متوجه این امر گردید. او کاملاً احساس ناراحتی می کرد. نهایتاً با این امید رنگباخته که شاید آخرالامر اشتباه کرده باشد پرسید: "آیا ... آمریکایی است؟"
چارلی کوهن گفت: "آمریکایی است،" او داشت به مکالمه کاپیتان گارسیا با شخص دیگری در آن سوی خط گوش می داد.

افسر داشت می گفت: "ببخشید، فکر نمی کنم درست شنیده باشم، می شود لطفاً تکرار کنید؟" او برای لحظه ای ساکت ماند؛ سپس چشمانش گرد شدند و به سختی آب دهانش را قورت داد.
"تیربارانشان کنیم؟ گفتید همه را تیرباران کنیم؟"
دکتر هوروات با خوش رویی به چارلی کوهن گفت: "اسپانیایی من خیلی خوب نیست". اما گویی هم صحبتش ناگهان یخ زده بود.
کاپیتان گارسیا برای اجتناب از هر نوع سوءتفاهمی صدایش را بالا برده بود و دختر حرف های او را شنید. دختر با بی حوصلگی گفت:" اوه، خدایا،"
کاپیتان گارسیا بار دیگر سوالش را تکرار کرد: "گفتید همه را تیرباران کنیم؟"
او صدای کلنل مورالس را به خوبی می شناخت ولی می خواست مطلقاً مطمئن شود.
"بله، همه را تیرباران کنید،"
"اما، قربان ... با عرض معذرت، در میان این ها چند شهروند آمریکا هم هستند ..."
او نگاهی سریع به زن مو مشکی که پشت میز داشت برگ های ماستالا می جوید و کیف دستی برازنده آمریکایی اش را روی زانوهایش قرار داده بود، انداخت و در حالی که صدایش را به علامت احترام پایین می آورد ادامه داد: "و البته، مادر ژنرال آلمایو هم اینجا هستند،"

چشمان همه در آن کافه، حتی عروسک ناطق، به کاپیتان گارسیا دوخته شده بود. وکیل که خیلی خوب اسپانیایی حرف می زد – برخی از موفق ترین فعالیت های حقوقی اش مربوط به آمریکای لاتین و کارائیب بود – مثل گچ سفید شده بود. چارلی کوهن برای لحظه ای به خود این امید را داد که این ها همه یکی دیگر از شوخی های سرکاری خوزه آلمایو باشد، اما نتوانست این را به خودش بقبولاند. دستمالش را بیرون آورد و عرق سرد را از صورتش پاک کرد.

ناگهان اسپانیایی دکتر هوروات به شکل قابل ملاحظه ای پیشرفت کرد. البته او می دانست چنین چیزی غیر ممکن است. نمی شد که درست شنیده باشد. او هرگز در یادگیری زبان های خارجی خوب نبوده است.

"بله قربان،" کاپیتان گارسیا داشت دوباره حرف می زد.
"ژنرال آلمایو می گویند که شما می توانید مادرشان را هم تیرباران کنید."
گارسیا کلاه کپش را در آورد و روی بار گذاشت. در حالی که همچنان با احترام صحبت می کرد، با دست آزادش بطری ای برداشت و برای خود مشروبی ریخت.
"قربان، مرا عفو کنید. اما برای اجرای دستوری به این مهمی لازم است من شخصاً صدای ژنرال آلمایو را بشنوم."
"فقط آن چه را به تو دستور داده می شود انجام بده. ژنرال آلمایو درگیر قضایای مهم تری است."
کاپیتان نفس عمیقی کشید. نگاه سریع دیگری به پیرزن انداخت و لیوانش را بالا برد و خالی کرد.
"قضایای مهمتر، قربان؟"
"بله،"
گارسیا دهان و صورتش را با آستینش پاک کرد. او وحشت زده به نظر می رسید.
"قربان، اگر قرار است من مادر ژنرال را تیرباران کنم، می خواهم این فرمان را از زبان خود ژنرال بشنوم."
"ژنرال دارند با خط دیگر صحبت می کنند."
به نظر می رسید دیگر چیزی نمانده اشک های کاپیتان گارسیا سرازیر شوند.
او گفت: "بسیار خوب، اگر ژنرال دارند با خط دیگری صحبت می کنند می شود موضوع مادرشان را راست و ریس کرد. دستور را اجرا خواهم کرد. تیربارانش می کنم. به هر حال مادر خودشان است، پس می شود فرض کرد که مشکلی در کار نیست. ولی شهروندان آمریکایی چطور؟"
"آن ها را بیخ دیوار بگذار و بلافاصله تیرباران کن. می فهمی گارسیا؟ بلافاصله."
گروهبان گارسیا جیغ کشید: "قربان، این کار را خواهم کرد، مطمئن باشید. من هرگز از اجرای هیچ دستوری تمرد نکرده ام. فقط موضوع این است که برای چنین دستور خاصی با این درجه اهمیت به لحاظ ملی، یعنی کشتن شهروندان امریکایی، می خواهم فرمان را از زبان شخص ژنرال بشنوم."
"خیلی خب، احمق، ژنرال دارند با خط دیگر صحبت می کنند. گوشی را نگه دار."

گارسیا گوشی را نگه داشت. با دست دیگرش بطری را گرفت و بر لبانش فشرد.
دختر با صدای بلند و مست گفت: "این لعنتی بهترین سیستم تلفن در خارج از آمریکاست. باید می دانستم. مسئولش من هستم. من باعث شدم این سیستم را راه بیاندازند؛ و جاده ها، سالن ارکستر سمفونیک و کتابخانه عمومی بسازند ... و بعد ..." دختر به گریه افتاد "او واقعاً یک حرامزاده است."

آن ها همگی در سکوت محض ایستاده بودند. حتی عروسک ناطق هم میخکوب شده بود و چشمان براقش بر تلفن کاپیتان گارسیا خیره مانده بود. بعد دکتر هوروات شروع به غریدن کرد. او صدایش را تا چنان حد رعدآسایی بالا برد که کاپیتان گارسیا چهره درهم کشید و دستانش را با عصبانیت تکان داد و به انگلیسی گفت: "سکوت، سکوت، نمی توانم بشنوم."

دکتر هوروات واقعاً داشت از جان مایه می گذاشت. بی مهابا لغاتی چون "قوانین بین المللی"، "کرامت انسانی"، "سبعیت بی سابقه"، "قصاص ویرانگر"، "رذالت شیطانی" از لبانش بیرون می ریخت. او حتی کاری کرد که برای خودش هم بی سابقه بود – با گفتن "هرزه بی حیا" یک عبارت قبیح و تأسف برانگیز ادا کرد.

عروسک که اگه اولسن محکم در دستانش گرفته بود، سرش را به سمت اربابش چرخاند.
عروسک گفت: "این مرد واقعاً با استعداد است." سپس به چارلی کوهن نگاهی انداخت و گفت:"چارلی باید اسمش را بنویسی."

کاپیتان همچنان که گوشی را به گوشش چسبانده بود انتظار می کشید. او عمیقاً به اهمیت تاریخی آن چه درشرف وقوع بود وقوف داشت. نخستین بار در تاریخ بود که شهروندان آمریکایی در این کشور اعدام می شدند. نه این که به قتل برسند – این موضوع قبلاً، زمانی که کشور برای مسافرت امن نبود، چندباری رخ داده بود – بلکه اعدام قانونی بر مبنای فرامین رسمی.

گارسیا ناگهان در جایش میخکوب شد و گفت: "بله، قربان، ژنرال"
او صدای شخص ژنرال آلمایو را در آن سوی خط تشخیص داد.
"می شنوی، گارسیا؟ همه را تیرباران کن! الاغ همه را در جا تیرباران کن! و بعد بلافاصله به این جا گزارش بده."
گارسیا گفت: "بله، قربان،" و منتظر تق آن سوی خط ماند پیش از آن که به آرامی گوشی را پایین بگذارد. سپس به آن ها نگاه کرد. همین حالا هم خیلی مست بود و آن چه دید باعث شد چشمانش تقریباً از حدقه بیرون بزنند. اکنون در پیش روی گروه کوچک مسافران مرعوب و مبهوت یک روح درخشان سفید، سبز و صورتی ایستاده بود که شلواری گشاد به تن و کلاهی نوک تیز به سر و ویولونی مینیاتوری به دست داشت و صورتش را با لایه کلفتی از پودر پوشانده بود.

گروهبان گارسیا فریاد زد: "این دیگر چیست؟"
کسی نبود جز آقای مانولسکوی کوچک، موسیقی دان مشهور، که سعی داشت جان سالم به در ببرد. وقتی فهمید چه سرنوشتی در انتظار اوست و ذهنش مانند موش به تله افتاده ای به چرخیدن افتاد، راه فراری به ذهنش رسید. او می دانست در این جا اشتباهی رخ داده است، خطایی فوق العاده و باورنکردنی. چه کسی می توانست جداً فکر کند که می شود یک دلقک نوازنده را جلوی جوخه آتش قرار داد؟ شاید دیگران جاسوس بودند ولی او فقط یک دلقک نوازنده بود و می خواست این موضوع را به افسر ثابت کند. می خواست متقاعدش کند.

او کیفش را گرفته و به دستشویی پشت کافه رفته بود و در آن جا عجولانه لباس مبدلش را پوشیده و به صورت هراسانش پودر زده بود. اکنون با ویلون مینیاتوری در دستش در حالی که ملتمسانه لبخند می زد پیش روی هیولا ایستاده بود.

گفت: "ژنرال به من نگاه کنید. من فقط یک دلقک نوازنده ام. آزارم به مورچه هم نمی رسد. چرا مرا اعدام کنید؟ ژنرال به بچه هایتان فکر کنید. آن ها عاشق این هستند که مرا ببینند. من کاری می کنم که فرزندان شما، ژنرال، خیلی خوشحال شوند. می خواهید یک قطعه کوتاه بنوازم؟"
عروسک به طعنه گفت: "من به این می گویم یک مانور روان شناختی هوشمندانه."

آقای مانولسکو طلسم را باطل کرده بود. همه آن ها در لحظه شروع به حرف زدن کردند.
موسیو آنتوان فریاد زد: "ما همه هنرمندان برجسته با شهرت بین المللی هستیم. از این ماجرا قصر در نخواهید رفت."
دکتر هوروات غرید: "همین حالا می خواهم با سفیر آمریکا تلفنی صحبت کنم،"
وکیل مدافع بدون منطق فریاد زد: "اگر جرأت کنید دست روی ما بلند کنید، همه فکر و ذکرم این خواهد شد که به دار مکافات آویخته شوید."
چارلی کوهن گفت: "بگذارید من با خوزه آلمایو صحبت کنم . خبرهای مهمی برای او دارم – منتظر من است – خبرهایی خیلی مهمی هستند."

پسر کوبایی در گوشه ای ساکت ایستاده بود. دختر آمریکایی از سرمیزش بلند شد، عینکش را زد و پیش زن سرخپوست رفت.
دختر به اسپانیایی پرسید: "خانم آلمایو، مرا به خاطر می آورید؟ من همراه خوزه چند ماه پیش از شما عیادت کردم. مرا به خاطر می آورید؟"
پیرزن به پیش روی اش خیره بود و از روی رضایت لبخند می زد و دهانش می جنبید. او کاملاً غایب بود و در حالت منگی ناشی از ماستالا.

دختر با آه و ناله گفت: "ای داد بی داد. این جا کشور غریبی است. اما من دوستش دارم. من عاشق این کشورم و برایش کلی کار کرده ام. روزی خیابانی را به نام من می کنند یا شاید برایم بنای یادبودی بسازند. درست مثل اویتا پرون[2]. من عاشق این کشور و مردمانش هستم. اما آن ها واقعاً حرامزاده اند."

کاپیتان گارسیا دو دستش را به نشانه فرمان دادن بالا برد. بعد از همه این سال ها کار پلیسی تکراری، به عنوان یکی از معتمدترین مردان ژنرال آلمایو، هنوز نمی توانست در مقابل احساس مهم بودن که کمی از قبل از صدور فرمان دادن به جوخه اعدام به وی دست می داد مقاومت کند. مسئله این نبود که او از کشتن آدم ها لذت می برد، بلکه لحظه ای سکوت پیش از فرمان نهایی وجود داشت که در آن زمان وی ناگهان به شدت احساس غنا می کرد. گویی زمین را به ارث می برد. خورشید، مراتع، درختان، آتشفشان ها، همه چیز مایملک او می شد. پدر و پدربزرگش راهزنانی بودند که مردم را می کشتند تا هر آن چه را در جیب آن ها پیدا می شد، صاحب بشوند. اما او بیش از این ها اخاذی می کرد – او همه جهان را صاحب می شد. وقتی فرمان آخر را فریاد می زد، زندگی چون یک مشروب قوی خودش را به او نشان می داد.

او آن ها را لحظه ای با چشمان عبوسش در نظر گرفت و اعلام کرد: "همگی تان حالا اعدام می شوید."
مبلغ انجیل غرید: "ولی چرا؟ چرا؟" دختر برای قوت قلب بخشیدن بازوی او را گرفت و گفت : "حتماً می فهمید که این کشور با کشورما خیلی فرق دارد و ما هنوز در تعلیم و تربیت آن ها موفق نشده ایم."

کاپیتان گارسیا از پشت پیشخوان بیرون آمد و تعظیم کوچکی کرد.
گفت: "اول شهروندان امریکا،" گویی داشت نوعی ابراز دین مستانه به روابط حسنه بین همسایگان در قاره آمریکا انجام می داد.

از آن جایی که هیچ کدام از جایش تکان نخورد، نگهبانان با قنداق تفنگ آن ها را به سمت در پشتی هل دادند. اگه اولسن عروسکش را محکم در بغل گرفته بود.
عروسک به طعنه گفت: " اعلام شروع نمایش! این یک لحظه فوق العاده است. پس بیایید زورمان را بزنیم. اگه اولسن! می دانستم که تو روزی به این جا می رسی. اما من در هر صورت از عروسک گردانان متنفرم."

موسیو آنتوان کمی مقاومت به خرج داد، اما اندکی بعد خود را در حیاط پشتی زیر آفتاب سوزان یافت.
او فریاد زد: "خیلی خوب، خوک ها! بهتان نشان می دهم یک هنرمند واقعی چگونه می میرد. یاالله، آقایان، آواز قو را می خوانیم. بییاید آخرین برنامه مان را اجرا کنیم. هیچ حکومت پلیسی کثافتی نمی تواند یک هنرمند واقعی را ساکت کند."

پسر کوبایی داشت گریه می کرد. اگرچه دکتر هوروات عمیقاً گیج شده بود ولی احساس کرد وظیفه اش این است که پسر کوبایی را تسلی بدهد؛ بعد فهمید چیزی راجع به وی نمی داند و احساس کرد مایل است به او توجه نشان دهد. با محبت به شانه های او زد.
همان طور که کنار دیوار کافه صف کشیده بودند از چارلی کوهن پرسید: "این پسر بیچاره کیست؟"
چارلی کوهن در این لحظه با شریک شدن در احساسات سایرین خیلی فاصله داشت.
"او آخرین سوپرمن کوباست."

این جمله مبلغ انجیل را در تعجب فرو برد. چارلی کوهن با صدایی خفه و مأیوس گفت: "او می تواند به دفعات فوق العاده زیادی رابطه جنسی داشته باشد، تقریباً بدون وقفه. این موجودات عجیب الخلقه در فیلم های مستهجن خیلی طرفدار دارند."

دکتر هوروات به قدری وحشت کرده بود که چشمانش را به سرعت از هیولای کوبایی برگرداند و تقریباً با حس تسکین به جوخه اعدام خیره شد. هر اشتباهی هم که در زندگی اش مرتکب شده بود، اکنون می دانست که در مورد یک چیز محق بوده است – شیطان واقعاً وجود داشت و اینک دست شیطان بود که ایشان را بیخ دیوار گذاشته بود – حتی اگر در ظاهر دست کاپیتان گارسیا به نظر می آمد.

دکتر هوروات احساس منگی می کرد، به واقع او از ضربه های سنگین حریف منگ شده بود. حریفش او را در گوشه رینگ گیر انداخته بود و، علیرغم همه توانایی های دکتر هوروات، داشت او را له می کرد. او دید که کاپیتان گارسیا اسلحه اش را بیرون کشید و سربازان تفنگ هایشان را به دست گرفتند؛ خواست چیزی برای تسکین دختر آمریکایی که کنارش ایستاده بود بگوید، اما شنید که دختر گفت: "کاش برای این کشور بیشتر از این ها کار کرده بودم. من واقعاً دلواپس مردن نیستم، اما مردن کار مثبتی نیست. خدایا، من یک آدم وامانده ام."

دکتر هوروات شنید که موسیو آنتوان فریاد کشید: "کثافت ها! یک هنرمند واقعی را ببینید." چشمان غضب آلودش را به مرد فرانسوی بلندقامت دوخت که پیراهن پوشیده و پشتش به دیوار بود و داشت در یک حالت شیدایی میهن پرستانه تردستی می کرد. او دید که زن سرخپوست شادمانه لبخند می زد، در حالی که هنوز برگ های ماستالا می جوید: یا در خلسه مواد مخدر بود یا شاید فکر می کرد این نوعی مراسم خوش آمدگویی رسمی است. او آقای شلدون وکیل را دید که، از روی بی قیدی محض، یک قرص آرام بخش بالا انداخت، و این موضوع با توجه به چند ثانیه ای که از عمر آن ها باقی مانده بود، به نظر دکتر هوروات، کاری شرافتمندانه و خوشبینانه و کاملاً آمریکایی آمد و باعث شد مبلغ جوان انجیل سرش را با غرور بالا بگیرد و خودش را شق و رق کند و تقریباً احساس آرامش نماید، تو گویی قرص آرام بخش از طریق نوعی معجزه سعادت بر او هم اثر کرده بود. نگاه دکتر هوروات به آقای مانولسکو افتاد که در لباس دلقکی پر زرق و برقش داشت با ویلون کوچکش چیزی می زد که گویی یک آهنگ یهودی خصمانه بود. او شنید که که کاپیتان گارسیا فرمان را فریاد زد. چشمش به چشم عروسک افتاد و صدای تمسخرآمیز او را شنید که می گفت: "ناک اوت در راند اول، جناب واعظ! به عرضتان که رسانده بودم."

او سراسیمه سعی کرد هوشیاری اش را بازیابد، صورت فرزندانش را به خاطر آورد و افکارش را معطوف به خداوند کند، اما چشمانش از فرانسوی دیوانه، که داشت تردستی می کرد، به دلقک نوازنده که صورتش را با لایه کلفتی از آرد سفید کرده بود، افتاد که داشت لاقیدانه و تقریباً با شادمانی آهنگ یهودی اش را می زد و شنید که عروسک ناطق بازهم به طعنه گفت: " مگر مرگ چیست؟ چیزی نیست جز استعداد نداشتن"

و بعد این فکر پلید به ذهنش خطور کرد که تنها هنرمندی که در میان آن ها هنرنمایی نمی کرد، سوپرمن کوبایی بود و این که این آخرین فکر او بر روی کره خاکی است چنان وحشتی در دلش انداخت که، مغموم و دمغ، با این حس نگاهش را به سمت جوخه اعدام برگرداند که استحقاق هر آن چه را برسرش می بارید داشت.
[1] Garcia
[2] Evita Peron

۱ نظر:

  1. سلام. حقیر دستی بر آتش صفحه آرایی با آدب ایندیزاین دارم. اگر کمکی از دست من بر میاد خبر بدهید.
    hamid.roozitalab@gmail.com

    پاسخحذف