۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

ستاره بازان - فصل پانزدهم


جاده در میان سنگ گدازه های سیاه پیچ و تاب می خورد و سر هر پیچی، جیر جیر لاستیک ها بلند و ابری از گرد و غبار برپا می شد و باز هم چشم چارلی کوهن به پرتگاه زیر پایشان می افتاد. او دیگر به خود زحمت نمی داد که بفهمد چه بلایی دارد سرشان می آید. گارسیا به آن ها هیچ توضیحی نداده بود. او فقط فریاد زده بود که در پایتخت معضلات سیاسی به وجود آمده، و بعد با عصبانیت سر آن ها عربده کشیده و او را با دیگران داخل ماشین هل داده بود. در گیجی و وحشت آن لحظه، در حالی که موتور سیکلت های دور و ور آن ها خیز برداشته بودند، و گارسیا داد می زد و تهدید کنان با اسلحه اش شاخ و شانه می کشید، و همچنین، شاید چون همه آن ها از روی غریزه مانند گوسفندان هراسیده چمباتمه زده بودند، خودشان را در دو کادیلاک چپانده بودند، که گرچه به لحاظ فیزیکی به شدت ناراحت بود ولی به جهت داشتن همسفر کمی احساس بهتری داشتند.

زن سرخپوست پشت ماشین، کنار آقای شلدون وکیل نشسته بود؛ چهره ای خپل و تقریباً چهارگوش با نیشی باز که سرخوشانه داشت برگ ها را می جوید. چارلی کوهن درباره تأثیر توهم زای برگ های گیاه ماستالا بسیار چیزها شنیده بود؛ گفته می شد که شبیه قارچ های تئوناتکل[1] در مکزیک یا همان "قارچ های خداوند" است. آدم را به خنده می انداخت و نوعی بصیرت روحانی ایجاد می کرد. سرخپوست های زاپوتک[2] از آن ها برای مراسم مذهبی شان استفاده می کردند: آن ها به واقع ارزان ترین افیون توده ها بودند. گاه به گاهی، خانم آلمایو با خنده ای از روی شادمانی و شنگولی تکان می خورد، و نظر به این که پسر خودش بود که دستور تیربارانش را داده بود، خنده او چیزی شیطانی و پلید در خودش داشت. در هنگام هریک از این فوران ها، آقای شلدون وکیل، نگاهی از سرِ درد به او می انداخت.

آقای مانولسکوی کوچک کنار راننده نشسته بود در حالی که پولک های سبز، سفید و قرمز لباس مبدلش زیر آفتاب برق می زد، و آرد سفید روی صورت خیس عرقش داشت می درخشید و کلاه دلقکی کوچک نوک تیزش را هنوز به سر داشت. سر هر پیچ، در حالی که ابروان نرم قهوه ای اش سرشار از دلهره و سرزنش نجیبانه بود، رویش را به سمت چارلی کوهن بر می گرداند و سعی می کرد از منظره شوم مغاکی که چون هیولای گرسنه برای بلعیدن آن ها دهان باز می کرد، اجتناب کند. چارلی کوهن اندیشید که هیچ تصویری افسرده کننده تر از یک دلقک نوازنده در روشنایی روز نیست.

موسیو آنتوان داشت می گفت: "نمی توانم بفهمم چرا می خواست با ما چنین کاری کند، این مرد همیشه برای استعداد احترامات فائقه ای قائل بود."
چارلی کوهن گفت: "در پایتخت شورش به راه افتاده است،"
"این چه ربطی به ما دارد؟ فکر می کنید ما را به یک گوشه پرت در کوهستان ببرند و آن جا – ؟" صورت آقای مانولسکو به ناگاه حتی از پیش هم سفیدتر شد.
"نمی دانم."

او هرگز انتظار نداشت آلمایو به این سرعت به دردسر بیفتد – هرچند که روزنامه ها در آمریکا مدتی بود که به دسته های چریکی مسلح در کوهستان ها اشاره می کردند. او همین دو ماه پیش با پروازی پیش آلمایو آمده بود تا درباره اجراهای تازه در کلوپش بحث کند، و در آن زمان به نظر می رسید همه چیز تحت انقیاد وی باشد. آخرین ستاره هالی وود روی مبل در گوشه ای نشسته بود و آهنگی از فرانک سیناترا[3] را زیر لب زمزمه می کرد – خوزه همیشه دوست داشت میوه های نوبر هالی وود پذیرایی کند. معمولاً دخترها فقط قایق تفریحی، الماس و لباس خز می خواستند، اما این یکی فرق داشت؛ او می خواست مجموعه ای از آثار امپرسیونیست ها را داشته باشد. وقتی بنگاه استعداد یابی تقاضای وی را برای آلمایو مخابره کرده بود، او مانند همیشه گفته بود "اوکی، اوکی" و معلوم بود کوچکترین ایده ای ندارد که مجموعه آثار امپرسیونیست ها چه هست. از قرار این آثار بدجوری گران بودند، و خوزه همین که چارلی کوهن را دید بر سرش عربده کشید. به دختر گفته شده بود که آلمایو فقط یک خانم باز است، ولی با توجه به ظاهر نگران دخترک، به نظر می رسید که دیگر مطمئن نبود که با آمدنش بدانجا کار درستی انجام داده باشد. او داشت آهنگ سیناترا را زمزمه می کرد تا به خودش قوت قلب بدهد، و به دیگران نشان دهد اهل مبارزه است، هرچند که، آن طور که بعدها به چارلی کوهن گفته بود، احتمالاً آلمایو فرانکی را نمی شناخت. حرامزاده بی فرهنگ.

آلمایو گفت: "از دیدنت خوشحالم، چارلی. آخرین مزخرف آمریکایی ها درباره من چه بوده است؟"
چارلی کوهن جواب داد: "چیزکی در روزنامه ها بود درباره مردی به نام رافائل گومز[4]. می گویند سردسته چریک ها در کوهستان های جنوبی است."
آلمایو سری تکان داد و گفت: "معلوم است که هست. وضع تسلیحاتش خوب است و آدم های خوبی هم با خودش دارد و من ترسیدم. چارلی درست و حسابی ترسیدم. دارم خودم خراب می کنم، می فهمی؟"
سرش را عقب انداخت و غرش خنده اش بلند شد و چارلی هم دید که خودش هم دارد احمقانه لبخند می زند بی آن که کاملاً بداند چرا.

آلمایو گفت: "رافائل گومز، پسر خوب و تمیز و درست کار. یک قهرمان. پس دوستش دارند، نه؟"
"خب، می دانی که آمریکایی ها چطوری اند، خوزه. همیشه طرف آدم مظلوم را می گیرند."
"مظلوم، ها؟ رافائل گومز، مظلوم..." خوزه سرش را تکان داد. "چارلی، فقط یک نکته در موردش هست. درباره آن پسر مظلوم. می دانی چه کسی رافائل گومز را به کوهستان فرستاد؟ می دانی چه کسی به او اسلحه، آذوغه و تعدادی آدم داد؟ من دادم."

زبان چارلی کوهن بند آمده بود، در حالی که طوطی ها یک بار دیگر خنده های تندشان را پشت سر او سر داده بودند، و احساس کرد میمون دارد شلوارش را از پایش در می آورد.

"رافائل گومز یکی از آدم های من است. من او را به کوهستان فرستادم. من این اخبار را پخش کردم که او بیرون زده است تا مرا بگیرد، و حاکم جبار را را سرنگون کند و یک دموکراسی تروتمیز بنا کند. و می دانی چرا؟ می دانی چرا این کار را کردم؟"
چارلی کوهن گفت: "نه، کار من سرگرمی است نه سیاست."
"چرا که هر سگ شپشویی که در این مملکت علیه من است سعی خواهد کرد به او ملحق شود. او هر ولدزنایی که از دل و جرأت من بیزار است و می خواهد مرا بر بیاندازد مثل آهنربا به خودش جذب می کند. آن ها برای او پیغام می فرستند – و پیغام ها به من بر می گردد، و من اسامی شان را می فهمم. خب، می توانی تصور کنی وقتی موقع درو برسد چه بر سر آن ها خواهد آمد. سپاهیان من آن دور و ور نشسته اند و فقط منتظرند که گومز به من علامت دهد. من یکی دوتا کلک در زندگی ام یاد گرفته ام. چارلی، من آن چه را لازم است دارم. من هم استعداد دارم. هیچ دختر جدیدی آنجا در هالی وود برای من بود؟"
"یکی هست که دارد خیلی مشهور می شود، اما زیر سن قانونی است، به این خاطر فقط با مادرش بیرون می آید."
"خب، اوکی، چه کسی اهمیت می دهد؟ بگذار مادرش را هم بیاورد. آرزو داشتم خودم می توانستم به آمریکا بروم، اما یک جورهایی احساس می کنم آن جا از من خوششان نمی آید. اما رافائل گومز را دوست دارند."

او سرش را عقب برد و بازهم غرولندی کرد، و بعد یک بار دیگر با جدیت نگاهی به چارلی کوهن انداخت.
"حالابرگردیم سر کار و کاسبی. برایم پیدایش کردی؟"
چارلی کوهن اغلب آرزو می کرد کاش هرگز درباره جناب "جک" چیزی به آلمایو نگفته بود. او نخستین بار، چندین سال پیش از تیولی گاردنز[5] در کپنهاگ چیزی درباره وی شنیده بود. مدیر گاردنز به او گفته او که هرگز در سراسر عمرش چنین چیزی ندیده بود. او شعبده بازی با مهارت خارق العاده بود، احتمالاً یک هیپنوتزیم کار گروهی، چرا که هیچ توضیح دیگری برای مهارت خارق العاده وی در اجرای برنامه اش وجود نداشت.

آقای مدیر قبلاً هرگز چیزی درباره او نشنیده بود، اما این طور برمی آمد که مدت خیلی خیلی زیادی بود که استاد آن طرف ها می پلکید؛ به نظر خیلی پیر می آمد، نمی شد که مبتدی باشد. او زلف سفید آقا منشانه ای داشت، با ریش اسپانیایی سفید و کوتاه، و انگلیسی را بسیار عالی و موقرانه صحبت می کرد. و یک پسر کوچک از شرق لندن به عنوان دستیار همراهش بود.

برنامه اش بی همتا بود. فراک بر تن، و کلاه سیلندر به سر و ترکه در دست بر صحنه قدم می گذاشت، و روی صندلی می نشست. لحظه ای آن جا می نشست، مدتی طولانی، تا این که جمعیت بی صبرانه به او زل می زد و آنگاه ترکه اش را بالا می برد و حالت آمرانه فوق العاده ای به خود می گرفت. و سپس – خب، این واقعاً خارق العاده بود– صندلی خیلی سریع به هوا می رفت، بعضی اوقات تا ارتفاع بیست متری. ارتفاع هرشب تغییر می کرد. و او آن بالا در هوا روی صندلی اش معلق می ماند، بی آن که هیچ تکیه گاه قابل دیدن یا غیرقابل دیدن داشته باشد. مدیر تیولی در این مورد مطلقاً مطمئن بود.

اما داستان بیشتر از این حرف ها بود. این جناب "جک" مدتی آن جا معلق می ماند، و بعد ناگهان غیبش می زد – بله، واقعاً در هوا غیبش می زد – و صندلی مدتی خالی باقی می ماند – کاری غیر ممکن، محیرالعقول و عجیب که باعث می شد چشم جمعیت از حدقه در بیاید – و بعد، "جک" دوباره ظاهر می شد، در حالی که روی صندلی نشسته و پایش را روی پایش انداخته بود و لیوانی شراب در دست داشت یا داشت سیگار برگ می کشید. و، به آرامی، صندلی به سمت زمین فرود می آمد و این پایان کار بود.

اجرای برنامه تنها چند دقیقه ای طول می کشید و حضار را کاملاً میخکوب می کرد، به گونه ای که قادر نبودند تکان بخورند یا دست بزنند و همان جا در سکوت مطلق می نشستند. البته، برنامه های معلق ماندن در هوا قبلاً هم وجود داشت: ترفندهای هوشمندانه، تغییرات زیرکانه بر روی برنامه طناب هندی قدیمی، اما تا جایی که مدیر یادش می آمد– و کار او در پنجاه سال گذشته همین بوده– هرگز چیزی مانند این در میان نبوده است. البته هیپنوتیزم گروهی بوده است؛ او در خفا سعی کرده بود از این اجرا عکس بیاندازد، ولی کاری از پیش نبرده بود: عکاس همیشه به نحوی از انحا یادش می رفت که دکمه را فشار دهد، و وقتی هم که خودش تصمیم گرفت با یک دوربین مخفی از آن فیلم بگیرد، تنها چیزی که عایدش شد یک بزسیاه بود که وسط صحنه ایستاده بود.

چارلی کوهن به حس طنز شرورانه این مرد دانمارکی واقف بود، و خودش هم از لطیفه گفتن ابایی نداشت، پس مودبانه لبخند زد. او همچنین می دانست که تک تک اعضای این پیشه رویای عظیمی را درونشان مخفی کرده اند؛ آن ها همه دروغ می گفتند و باورنکردنی ترین داستان ها را در قالب لطیفه بیان می کردند و آرزو داشتند حقیقت داشته باشد. آن ها همه معتاد داستان پردازی هستند و وقتی دروغ می گویند، این کار را به خاطر شعبده بازی، و از روی اشتیاق محض می کنند، تا ایمان خود را نجات دهند. اما او داستان را با دقت بررسی کرد و به نظر می رسید که این اجرا واقعاً استثنایی باشد. فقط یک گیر داشت: او هرگز موفق نشد با این جناب "جک" تماس حاصل کند.

به نظر نمی رسید که کارگزاری داشته باشد، تنها دستیارش بود، مردی ژولیده، کثیف و طعنه زن که مراقب او و مواظب تکیه گاه بود. در واقع، مدیر توضیح داد به دلیل دستیارش بوده که "جک" مجبور شده بود شهر را با عجله ترک کند. او یک تن نما[6] بود، و در شرایطی بسیار ناپسند توسط پلیس دانمارک دستگیر شده بود. آن ها مجبور شده بودند که شهر را ترک کنند، که حیف بود. برنامه بزرگی بود. بزرگترین.

چارلی کوهن می دانست که نمی شود صاحب چنان استعدادی همین جوری گم و گور شود و خیلی زود در یک سیرک، سالن موسیقی یا کلوپ شبانه پیدایش می شد. برنامه هایی به این خوبی آن قدر ها هم رایج نبود.

اما شش ماهی طول کشید تا باز چیزی از "جک" بشنود. معلوم بود، که به دلیلی، این مرد مصصم بود ناشناس باقی بماند، و تنها زمانی که بد جوری به پول احتیاج داشت ترفندش را به کار بندد.

از بین همه مکان ها، دفعه بعدی که جایی پیدایش شد، یک محل استریپ تیز ارزان در مریدا در مکزیک بود. اصلاً معلوم نبود چرا آن جا را برای ظاهرشدن انتخاب کرده در حالی که می توانست در بهترین کلوپ های شبانه پاریس یا لاس وگاس هر دستمزدی را طلب کند. دقیقاً همان برنامه ای بود که برای چارلی کوهن در کپنهاگ وصف شده بود، با این تفاوت که آن قدر که مدیر تیولی گفته بود در هوا بالا نرفته بود، حداکثر پنج متر که بازهم به اندازه کافی فوق العاده بود.

در آن زمان دیگز، کل زنجیره حرفه سرگرمی در جهان گوش هایش را برای شنیدن اخبار او تیز کرده بود، و همگان سعی داشتند این جناب را رزرو کنند. چارلی کوهن با عجله به مریدا رفت. او استعدادیابان بسیاری از پاریس، هامبورگ و لاس وگاس را دید. خودش در جیب تلگراف خشمناکی از آلمایو داشت و دوست نداشت دیکتاتور با او چپ بیافتد؛ هم هیجان زده بود و هم نگران.

گل بود به سبزه نیز آراسته شد: مردی که آن مکان را می گرداند، جایی که پیشتر کسی برایش تره هم خرد نمی کرد، گفت که "جک" پیشتر شهر را ترک کرده، و هیچ کس نمی دانست کجا رفته است. اگر این جناب می خواست خودش را در یک هاله مرموز قرار دهد تا قیمتش بالا رود، قطعاً داشت موفق می شد. اما لازم نبود که چنین کاری کند، چرا که همه آن ها حاضر بودند برای به چنگ آوردنش هر قیمتی را بپردازند.

آن ها سعی کردند اطلاعات بیشتری از زیر زبان صاحب دکه در مورد برنامه و آن جناب بیرون بکشند، اما مرد مکزیکی چیز زیادی نمی دانست و چندان وقعی هم نمی نهاد. درباره اش این قدر ها گفت که آقایی بود با چهره ای نجیب و دلنشین که اسپانیایی را عالی حرف می زد. همیشه وقتی اجرایش را به پایان می برد خیلی افسرده به نظر می رسید، و وقتی صاحب کافه از او تمجید می کرد، سرش را اندوهگینانه تکان می داد و آه می کشید.
می گفت: "من از این کلک های ارزان قیمت متنفرم" و دستیارش، آن آدم عجیب و غریب کوچک، می خندید.
صاحب کافه به او گفت: "خب جک، تو هم باید مثل هر کس دیگری امورات زندگی ات را بگذرانی."

هنرمند نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت، اما چیزی نگفت. دیدن آن دو با هم کمی غریب بود، و صاحب کافه اندکی متحیر بود که این دو چگونه با هم شریک شده اند: چنان سینیور ممتاز و آقا منشی که همواره لباس پوشیدنش بی نقص بود، و آن آدم به شدت نامطبوع، با چهره ای بی رحم و فرومایه، و چمشانی زردفام، که گویی همیشه داشت شریکش را دست می انداخت. این بابا عادت خیلی عجیبی داشت: جعبه کبریتی از جیبش در می آورد، کبریتی را روشن می کرد، به آن زل می زد تا کاملاً بسوزد، و بعد کبریت را جلوی دماغش می گرفت و با شعفی عمیق بوی رقیق سولفور ناشی از سوختن شیمیایی را فرو می داد – این عادتی بسیار نامطبوع بود، گرچه صاحب کافه دقیقاً نمی توانست بگوید چرا؛ به هرحال کاری غریب و نامعمول بود.

جمعیت محلی چه واکنشی به اجرای برنامه نشان دادند؟ خب، خیلی هم اهمیتی به آن ندادند. آن ها معمولاً برای دخترها می آیند– آن مکان مختص استریپ تیز بود و این آن چیزی بود که آن ها می خواستند، و هرچیزی که آمدن دختران برروی صحنه را به تعویق می انداخت ایشان را بی قرار می کرد. مطمئناً، وقتی این آقای "جک" روی صندلی می نشست و صندلی پنج متر در هوا بالا می رفت – بله، چیزی در حدود پنج متر – و آن زمان که ناگهان غیبش می زد و صندلی به تنهایی معلق می ماند، و وقتی ، که در حال نوشیدن شامپاین از لیوان، باز ظاهر می شد، تشویق می کردند. همچنین تحت تأثیر فراکش قرار می گرفتند – خیلی از آن ها هرگز پیشتر چنین لباس فاخری ندیده بودند، و ازآن خوششان آمده بود. اما آن چه واقعاً طلب می کردند دختران بودند.

پارتو[7] ، استعداد یابی که از پاریس آمده بود، نگاهی به چارلی کوهن انداخت و مرد اهل لاس وگاس، فیدلشتین[8]، عرق بالای ابرویش را پاک کرد. حیرت انگیز بود که مجری چنان برنامه ای خود را به دکه های کثیف در محل های خدا به دور محدود کند، و تنها توضیحی که داشتند این بود که آن مرد واقعاً با پلیس مشکل داشت، و می خواست از جلب توجه زیاد اجتناب کند، در عین حالی که می خواست تا جایی که می شد از ماجرا سود ببرد، و برنامه اش را در مکان های غیرقابل انتظار ارائه دهد، و هرگز برای مدت طولانی یک جا بند نشود و همیشه در حرکت باشد.

چارلی کوهن بعد سوار هواپیما شد تا به دیدن آلمایو برود، و عدم موفقیتش را گزارش دهد و توضیح دهد که هرچه از دستش بر می آمده انجام داده و این که تقصیر او نیست. آلمایو در سکوتی پرابهت گوش می داد. مأمور استعدادیابی انتظار داشت با جوشش غیظ و غضب روبرو شود، اما وقتی سخنانش تمام شد، خوزه تنها لحظه ای با برق خاکستری-سبز چشمان حیوانی اش به او زل زد.

نهایتاً با صدای آهسته ای گفت: "من می خواهم این بابا را بیاوری اینجا. بدجوری می خواهمش. می فهمی؟"
چارلی کوهن با اضظراب گفت: "من تمام تلاشم را می کنم.هیچ کس تا حالا موفق نشده است. لیدوی پاریس هم نتوانسته او را رزرو کند. لاس وگاس هم نتوانسته است. زنجیره آمریکای جنوبی هم او را گیر نیاورده اند. او هیچ نماینده یا رابطی ندارد. فقط ظاهر می شود و بعد غیبش می زند – مثل برنامه اش. به جایی می رود، پیشنهاد می دهد آزمایشی برنامه اجرا کند، آن ها قبولش می کنند – و بعد دیگر پیدایش نمی شود. به نظر می رسد که اصلاً حرفه ای نباشد؛ یک آماتور است. یا، به احتمال بیشتر، مشکل بزرگی با پلیس دارد. شاید متواری است. اما گیرش خواهیم آورد."
آلمایو گفت: "اینجا از دست پلیس در امان خواهد بود. به گوشش برسان. من هر چقدر که بخواهد به او می پردازم و او امنیت مطلق خواهد داشت. بگو من این را تضمین می کنم– من، آلمایو. فکر می کنی درباره من چیزی شنیده باشد؟"
چارلی کوهن با ملایمت گفت: "مطمئنم شنیده است. خوزه، تمام دنیا شما را به اسم می شناسند. اکنون مرد بزرگی هستید."
"خب، بهتر است که برایم گیرش بیاوری، چارلی."

اما چهار ماه دیگر طول کشید تا دوباره از "جک" خبری شد – در بریستول پالادیوم در ساحل غربی انگلستان. چارلی کوهن به قدر می ترسید که نکند دوباره بچنگش نیاورد که فکر کرد ارجح آن است در صورت شکست خبری به آلمایو ندهد. باید خیلی از این دوراندیشی خودش متشکر باشد، چرا که وقتی که به بریستول رسید و به سوی پالادیوم شتافت – کمتر از بیست و چهار ساعت بعد از دریافت تلگراف – آن مرد رفته بود.

این مرتبه، مدیر آن جا توانست شک چارلی را تأیید کند: پلیس دنبال این زوج بود. او گفت به نظر می رسید عملاً به هر جرم ممکنی می توانستند متهم باشند. "نمی دانم چه کار کرده اند – باید کاری خیلی بزرگ باشد – اما دستیارش به من گفت که باید در بروند."
چارلی در حالی که پکر آن جا ایستاده بود به آلمایو می اندیشید.
آخرالامر پرسید: "برنامه اش چطور بود؟"
مدیر گفت: "فوق العاده. البته یک توهم جمعی بود، اما بهترینی بود که من تا حالا دیده ام. برای دیدنم به داخل آمد– با دستیارش، آن مرتیکه سبزه روی به شدت نامطبوع که به نظر می رسید افسار ماجرا دست اوست – و پیشنهاد یک برنامه آزمایشی را دادند. درست همین جا روی صحنه برای من برنامه اجرا کرد، و من تنها در سالن نشسته بودم. وقتی دیدم به صورت عمودی روی صندلی اش بالا میرود، مو بر اندامم سیخ شد. می توانم به شما بگویم در این حرفه چیزی شبیه کار او وجود ندارد: استعدادی بزرگ – بزرگترین! آن چه مرا گرفت ترفند غیب شدنش بود. در یک لحظه، وسط زمین و هوا بود و راحت نشسته بود، و پاهایش را روی هم انداخته بود، و بعد ناگهان دیگر آن جا نبود، فقط صندلی در هوا بود، و بعد – بنگ! – دوباره روی صندلی بود، معلوم نبود از کجا برگشته است و داشت برندی می زد. و بعد به آرامی، خیلی آرام، صندلی پایین آمد و برنامه تمام شد."
"البته می دانم که اجرای این کلک هیپنوتیزم بر روی یک نفر آسانتر از کل حضار است، و کمی در مورد اجرای برنامه مردد بودم – اما او کارش را کاملاً درست انجام داد. سالن مان لب به لب پر بود و تک تک حضار همان چیزی را دیدند که من برایتان وصف کردم. بهترین کاری که در این پیشه تاکنون دیده ام. بعد از اجرا برای صحبت با او به اتاق لباس رفتم. آدم خیلی غریبی بود. انگلیس را کمی قلنبه سلمبه حرف می زد، گویی همه عمرش شکسپیر از بر خوانده است. و خیلی اندوهگین. بعد از اجرا، در حالت دلشکستگی کامل در اتاق لباس می نشست در حالی که ریشش به سینه اش می خورد. البته، من حدس می زنم، که می دانست آن ها دنبالش هستند – کاملاً حق داشت دلشکسته باشد. وقتی به او تبریک گفتم و گفتم که نظرم درباره برنامه او چیست – که بهترین و بزرگترین برنامه در حرفه نمایش است – نگاه عجیب و عاقل اندر سفیهی به من انداخت و آه عمیقی کشید، و بعد دیدم که اشک در چشمانش جمع شده است."
گفت: "ازش متنفرم."

"اما خب، می دانید که هنرمندان واقعی چگونه اند: هرگز از خودشان احساس رضایت ندارند. و آن حرامزاده شرور ریز میزه اهل شرق لندن خندید، گویی همه این ها فقط یک لطیفه بامزه بوده است. فردی غیراجتماعی، کثیف، بی نزاکت، و کاملاً درنده خو که عادت کثافتی داشت: یک جعبه بزرگ کبریت در دست داشت و کبیریتی را از پی کبریتی دیگر روشن می کرد و فوتش می کرد، و بوی سولفور را با ولع فرو می داد."
"من مرتب تکرار می کردم که برنامه عالی بوده است. نمی دانستم چه چیز دیگری باید بگویم. مجری کهنه کار نگاهی به من اندخت و سرش را تکان داد و گفت : "آه، قربانت بروم، باور کن اصلاً چیزی نبود. باید قبلاً مرا می شناختی. باید قبلاً مرا می دیدی. کاری نبود که نتوانم انجام دهم. مرتیکه ریز نقش نخودی خندید و گفت: "آره بابا، برای خودش جک چیزی بوده است. کامل بوده است. جنمش را داشته است. زمانی بود که واقعاً بزرگ بود – هیچ کس مثل او نبود – بزرگترین. هنوز یادم می آید – او می توانست کاری کند که زمین بلرزد و خورشید ثابت بماند – هر کاری. بعله، یاد باد آن روزگاران."

مدیر سخنانش را این گونه پایان داد: "من خندیدم، اما حس کردم باید این جور زبان ریختن را برای مردم دم در چادر سیرک ها و بازارهای مکاره دهات نگه دارد. وقتی شنیدم که این جناب "جک" به مشکل افتاده است دلم برایش سوخت. حدس می زنم که تقصیر دستیارش بود؛ مشخص بود که یک زندانی متواری است. و آن ها الان رفته اند. خب، حسن حرفه ما این است که ما همه امیدواریم روزی چیزی بزرگتر پیدایش شود – این واقعاً چیزی است که باعث می شود ادامه دهیم."

چارلی کوهن ابتدائاً تصمیم گرفت اخبار آخرین اجرای "جک" را پیش خودش نگه دارد، اما بعد فکر بهتری به سرش زد. او خیلی از این می ترسید که گزک به دست آلمایو بدهد. با پروازی به آمریکا برگشت و تلفنی با آلمایو صحبت کرد ، و بعد، به دنبال اصرار دیکتاتور، سوار هواپیما شد و یک بار دیگر به او گزارش داد. همان طور که داشت جزئیات آخرین شکستش و مکالمه اش با مدیر بریستول پالادیوم را برای آلمایو تعریف می کرد از دیدن حالت شکنجه و پریشانی بر چهره آلمایو شگفت زده شد.

می خواست به او بگوید که باید معقول باشد و این که "جک" هم یک متقلب مثل سایر شعبده بازان، تردستان و هیپنوتزیم کاران است که خوزه آلمایو به تماشای رژه بی پایانشان بر کف کلوپ شبانه اش نشسته است اما زبانش را گاز گرفت. ناگهان احساس که کرد که اگر چنان نکته ای را به زبان می آورد، اگر می گفت: "بی خیال، خوزه، می دانی که این بابا فقط از بقیه باهوش تر است، و طناب های مخفی بهتری دارد، و گرنه او هم مثل همه شان متقلب و دغل باز است،" خوزه بلند می شد و گردنش را می چلاند. خوزه دلش می خواست که سرش کلاه بگذارند. او هنوز، از بسیاری جهات، یک رعیت خرافاتی بود– که بهترین تماشاچیان جهان بودند. به این ترتیب بود که صدای خودش را شنید که می گفت: "می دانید، دستیارش ادعا می کرد این جناب "جک" می تواند کاری کند که خورشید بایستد و زمین بلرزد. این جور به نظر می آید، که این دفعه، ما طعمه واقعاً بزرگی صید کرده ایم."

او خندید. اما از حالت صورت آلمایو حیرت کرده بود؛ سرخپوست مصیبت زده به نظر می آمد.
"واقعاً این را گفت؟"
"چی را؟"
"این که می تواند خورشید را نگه دارد و زمین را بلرزاند؟"
چارلی کوهن با ناآرامی به رعشه افتاد، و می خواست بگوید: "بی خیال خوزه، این فقط یکی از آن جارزدن های عادی مشتری جمع کن سیرک های دنیاست،" اما صدای خودش را شنید که به جدیت پاسخ داد :"بله، گفت."، انگار که دارد با کودکی حرف می زند.
آلمایو تقریباً زمزمه کنان گفت: "باید بیاری اش اینجا. جفتشان را. چارلی، تو آن ها را برایم پیدا می کنی."
و اکنون که ماشین غژغژکنان در امتداد جاده می جهید، در جیبش به دنبال تلگرافی که کمتر از دوازده ساعت پیش دریافت کرده بود گشت و بعد به آن خیره شد. او آن دو را برایش گیر آورده بود، اما احتمالاً دیگر برای خوزه آلمایو خیلی دیر بود.



[1] Teonacatl
[2] Zapotec
[3] Frank Sinatra
[4] Raphael Gomez
[5] Tivoly Gardens
[6] exhibitionist
[7] Partout
[8] Fiddlestein

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر