۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

ستاره بازان - فصل چهاردهم


ماشین روی سنگ ها این ور و آن ور می پرید و دره به همین زودی در تاریکی فرورفته بود؛ مبلغ انجیل لرزید؛ هوا داشت سرد می شد. اوله ینسون – عروسک – از روی شانه های اربابش به دختر زل زده بود.
دکتر هوروات با بدخلقی گفت: "به نظر می رسد، این مرد در زندگی اش بویی از نجابت بشری نبرده باشد."

دختر سرش را تکان داد.
"او، واقعاً، فقط یک رویاباف است، می دانید بنگاه های استعدادیابی سراسر جهان چه اسمی بر او گذاشته اند؟ ستاره باز. البته منظورشان صرفاً این است که تقریباً نمی شود دائماً به تقاضاهای عاجل و ناشکیبانه او در یافتن استعدادهای تازه جامه عمل پوشاند. او در یک فصل نمایش تمام آن چه را آن ها پیشکش می کنند، می بلعد و باز هم به دنبال چیزی هیجان انگیزتر، چیزی غریب و بی همتاست که هرگز قبلاً دیده نشده باشد. من هر چه از دستم بر می آمد برایش انجام دادم – به قول گفتنی من خود را تبدیل به فرشته نگهبان او کردم – برای من، عشق عظیم ترین و تنها جادوی واقعی است که وجود دارد. اما باید حقیقت را پذیرفت: من شکست خوردم. یک نوع میل بسیار بدوی در او هست – اشتیاقی عمیق و خرافاتی برای امر ماوراء طبیعی – او بیرحمانه و خام دستانه به دنبال آن است. می دانید، مدتی طول کشید تا من این واقعیت را کشف کردم که او عملاً بر این عقیده است که آدمی می تواند روحش را به شیطان بفروشد. آیا حیرت انگیز نیست؟"
دختر نگاه سرزنش آمیزی به دکتر انداخت.
"حالا، دکتر هوروات، واقعاً. شما مرد تحصیل کرده و شخصیت ممتازی هستید. امکان ندارد به چنین خزعبلاتی باور داشته باشید."
مبلغ انجیل نسبتاً با همدلی گفت: "فرزند عزیز من، همه آن چه الان به من گفتی صرفاً مهر تأییدی است بر این عقیده ام که، همان طور که همیشه فکر کرده ام و گفته ام، شیطان وجود واقعی دارد و تهدیدی حی و حاضر و دائمی برای همه ماست."

عروسک از روی شانه عروسک گردان او را با چشمان نافذش نگاه می کرد و اشاره کرد: "خب، هر کس باید به چیزی باور داشته باشد،"
دکتر هوروات نگاه خرد کننده ای به آن شیء انداخت و ادامه داد: "و بگذارید اضافه کنم که ما همین الان هم داریم شیطان را می بینیم – داریم با چشمان خودمان به او نگاه می کنیم."
عروسک به تندی و استهزاکنان زد زیر خنده و گفت: "چنین چیزی نیست. چیزی جز متقلبین و دروغگویان نمک به حرام در کار نیست، همه شان. سرور من، هیچ کس تاکنون نتوانسته روحش را بفروشد. این هم یکی دیگر از آن امیدهای واهی است که به ما می خورانند."

دکتر هوروات جوان بی آن که کلاً بفهمد چطور این گونه شد، ناگهان خود را میان یک مجادله طوفانی با عروسک عروسک گردان یافت – اما خب همیشه سخنرانی کردنش بهتر از گوش دادنش بود و اهمیت هم نمی داد دارد برای که صحبت می کند، علی الخصوص وقتی به موضوع بحث عمیقاً علاقه داشت. عالم و آدم بدجوری احتیاج داشتند تا اندیشه هایشان به راه راست هدایت شود – همگان نیاز مبرمی به کمک روحی او داشتند. او مدتی با اطمینانی ژرف سخن راند و حالش بهتر شد و بر عقیده اش اصرار ورزید: "اصلاً نمی توانید این واقعیت را منکر شوید. حضور شیطان به اندازه من و شما واقعی است."

عروسک گفت: "یک مشت ولگرد. یک مشت جاعل و کلاهبردار. آدم هیچ وقت به یک چیز واقعی بر نمی خورد – فقط یک مشت آدم میان مایه با دهان های گنده که دوره افتاده اند و کالاهای ناموجود می فروشند. مرتب وعده می دهند ولی نمی توانند آن را ادا کنند. سرور من، در این جا هیچ استعداد واقعی وجود ندارد. فقط چندتایی شیاد بدبخت مثل این بنده ناچیزتان."

دکتر هوروات صدایش را بالا برد تا عروسک را ساکت کند و این گونه نتیجه گرفت: "برای بزرگترین متفکران هم این یک حقیقت بنیادی بوده است. گوته خودش –"
عروسک گفت: "یک ولگرد، یک کلاهبردار، یک دروغگو. او هم مثل بقیه شان در زیر نقاب شعر به مردم امید واهی می خوراند. به هر حال، گوته کلاً سوراخ دعا را گم کرده است. حقیقت درباره فاوست، سرور من، اصلاً این نیست که او روحش را به شیطان فروخت. این یک دروغ دلگرم کننده است و بس. حقیقت در مورد رفیق قدیمی مان فاوست و همه ما که داریم بد جوری زور می زنیم این است که شیطانی وجود ندارد که روح ما را بخرد ... یک مشت ولگرد. یک مشت متقلب، دغل باز، شیاد و حقه باز پست. مرتب وعده می دهند ولی نمی توانند آن را ادا کنند. سرور من، به عنوان یک هنرمند، این سوگنامه من است – و قلب کوچک مرا خرد می کند."

عروسک آهی کشید و سرش را روی شانه اربابش انداخت. دختر خندید، به جلو خم شد، و دستی بر سر عروسک کشید. اوله ینسون به شکل قابل ملاحظه ای مشعوف شد و گفت: "این کاری فوق العاده زیبا بود."
دکتر هوروات شانه ای بالا انداخت. "من مخالفم،"

دختر اشاره کرد: "پس، دکتر هوروات، تنها چیزی که می توانم بگویم این است که اصلاً تعجب نمی کنم خوزه آن قدر پول نذر جهاد روحانی شما کرده است. او اغلب به سخنرانی های ضبط شده شما گوش می داد و همیشه به نظر می رسید که آن سخنرانی ها خیلی خوب به کارش می آیند. شما بر همه خرافات وی مهر تأیید می زدید و همه شک و شبهاتی را که شاید بر دلش افتاده باشد، مرتفع نموده اید. به دید او، شما یک آمریکایی بزرگ هستید، مردی تحصیلکرده، مشهور و متفکر – و اگر حتی شما هم مدعی باشید شیطان یک حضور زنده واقعی روی زمین دارد، می فهمد که همه این مدت حق با او بوده است."
دکتر هوروات به آرامی صلیبی بر سینه اش کشید و گفت: "این کفر است، من هرگز به او نگفتم به شیطان التزام عملی داشته باشد."
دختر آهی کشید و گفت: "خب، به نظر می رسد خودش این را حلاجی کرده باشد، او همه چیزهای خوبی را که زمین باید اهدا کند می خواهد – آن چیزهایی که شما بد می خوانیدشان – و علاقه شدیدی به جادو و جمبل دارد. این علاقه ای است که در خون سرخپوست ها جاری است و به نظر می رسد در خون برخی آدمیان متمدن هم چنین باشد."
مبلغ انجیل به روی خودش نیاورد.

خوزه مرتباً سیلی از تلگراف ها را از بنگاه های استعداد یابی مختلف دریافت می کرد، که با شور و هیجان، و با الفاظی فریبنده به او درباره نمایش های تازه و حیرت آوری که محصول قوای فوق بشری بودند گزارش می دادند.
مردی بود که می توانست در حالی که دوازده لیوان پر را روی یک سینی نگه داشته بود، پشتک بزند. بندبازی بود که می توانست خودش را در یک جعبه کلاه جا دهد. مرد ترکی بود که می توانست تیغ های گداخته را ببلعد و بر ذغال های سوزان برقصد .. اما هرگز از این جلوتر نمی رفتند– و خوزه بعد از آن که غمزده به آخرین تلگراف خیره می شد، فحش می داد و یک بطری می گرفت و از روی اشتیاق یا یأسی ژرف مست می کرد.

نانسی به خصوص سانتینی تردست را خوب بیاد می آورد، شاید به این دلیل که خوزه هرگز از تماشای او خسته نشد.
سانتینی مرد کوچک رنگ و رو باخته و پرطاقتی از خانواده تردستان سیسیل بود که رگ و ریشه شان به قرن هفدهم می رسید. برنامه او بی همتا بود. روی یک بطری شامپاین با یک پا می ایستاد، در حالی که پای دیگرش را پشتش خم می کرد و سه حلقه را مرتباً دور ساق آن پا می چرخاند، و بطری دیگری را روی پیشانیش نگه می داشت که دو توپ لاستیکی روی آن بودند و در این حال با نه توپ تردستی می کرد. زمانی که او برنامه اجرا می کرد نوعی خاموشی عمیق و تقریباً مذهبی در حضار پدید می آمد و حتی آدم های معمولی مست هم ناگهان ساکت می شدند. اما نانسی بیشتر محو تماشای وضعیت چهره خوزه می شد تا برنامه تردست. چهره او تجلی نوعی شگفتی خام و شعف مقدس می شد. مرد بزرگی که همه از او می ترسیدند رخت بر می بست، و تنها یک سرخپوست آن جا می ماند که مشتاق خدایانی بود که مدت هاست گم شده اند و عطش خود برای امر ماورطبیعی را سیراب می کرد. تالاکوت[1]، که می توانست کوه ها را برافرازد و از امعاء و احشاء زمین آتش برافروزد، ایخموخین[2]، که می توانست عمر ابدی عطا کند، آراتوکسین[3]، که شاهان را از میان مردمان برمی گزید ... دختر آرزو داشت می توانست کله رویابین او را در دستانش بگیرد و بر قلبش بفشارد.

سانتینی آن جا می ایستاد و به شکلی حیرت انگیز قوانین طبیعت، قوانین تعادل و جاذبه، را به مبارزه می طلبید، و بعضی اوقات، با یک حرکت اعلای استادانه، می توانست گامی دیگر هم بردارد و میله ای هم در دماغش نگه دارد – پیشگامی سربلند ورای مرزهای امکان.

این لحظه پیروزی عظیم بشری بود. بعد از برنامه خوزه همیشه از آن هنرمند دعوت می کرد به آن ها ملحق شود. پشت صحنه، وقتی اجرایش تمام می شد، سانتینی به شکلی غریبی گوشه گیر و ساکت بود. ابروانش در میان صورتش بالای چشمان کوچک تیره اش بالا می رفت و غمی ابدی را بر چهره اش متجلی می کرد.

یک روزه خوزه از او سوالی پرسید.
سانتینی جواب داد: "رازی در میان نیست. فقط سخت کوشی. نه زندگی خصوصی، نه خوشی، نه عشق، فقط سخت کوشی. و هیچ وقت هم موفق نمی شوی."
دختر به او گفت: "شما موفق شدید."
سانتینی کوچک جواب داد: "اوه، نه. من شکست خورده ام. می بینید، اکنون سال هاست که می خواهم برنامه ام را در حالی که دارم با ده توپ تردستی می کنم اجرا کنم. اما هرگز موفق نشدم، هرگز. صادقانه فکر می کنم حاضرم روحم را بفروشم تا قادر باشم یک بار چنین کنم. می گویند پدربزرگم توانسته بود این کار را بکند، راست و دروغش با خودشان."

او بلند شد و تعظیم کرد.
"و سینیور، اگر کسی را می شناسید که دنبال روح بگردد و حاضر باشد قیمت واقعی اش را بپردازد – یعنی توپ دهم، قیمت زیاد نگفته ام – بگویید با مدیربرنامه من تماس بگیرد. به او بگویید من حاضرم. همه هنرمندان واقعی حاضرند. شب به خیر."
خوزه هرگز دگرباره به تماشای اجرای این تردست ننشست.

چارلی کوهن مرتباً جهان را می پویید تا مگر استعداد تازه برای وی بیابد.
تنها یک هنرمند بود که خوزه، علیرغم همه تلاشش، هرگز نتوانست گیرش بیاورد. او یک انگلیسی مرموز بود که با اسم "جک" این ور و آن ور می رفت و گفته می شد یک اجرای فوق العاده معلق ماندن در هوا داشت. کسی چیزی زیادی درباره اش نمی دانست. او کارگزاری نداشت و به نظر می رسید از شهرت دوری می جست و ترجیح می داد در اقصا نقاط پرت و ارزان جهان غوطه بخورد و برنامه نادرش را به نمایش بگذارد. برخی مأمورین ادعا می کردند که او اصلاً وجود خارجی ندارد – یا آن گونه که چارلی کوهن جرأت کرده بود بگوید این که او یک افسانه یا یک طرح بیشتر نیست – تصویری از غیر ممکن که استعدادیابان بدبین و ناامید دنیا که هنوز اشتیقاشان را در خفا حفظ کرده اند، اختراع نموده اند. اما برای خوزه این حرف ها چیزی نبود جز بهانه آوردن زیرکانه یک مأمور برای عدم موفقیتش در گیر آوردن آن هنرمند و این جناب "جک" در ذهن او اهمیت اسطوره ای یافته بود. خوزه مرتب درباره وی حرف می زد. و اغلب، همین طور که در کلوپ شبانه اش می نشست، و الکل و اشتیاق نیمه مجنونش می ساخت، با بی اعتنایی تمسخرآمیزی، تقریباً با نفرت، به پشتک وارو و پرش و چرخش هنرمندان فرومایه یا ایستادنشان روی کله شان نگاه می کرد و لیوانش را آن قدرمی فشرد تا در دستش خرد می شد و دختر می دانست که این جناب "جک" ذهن او را به خودش مشغول کرده است.

و با این همه آن بیرون کلی اتفاق می افتاد که حضور ذهن تمام و کمال وی را لازم داشتند.

یک روز صبح نانسی با صدای غرشی در بیرون خانه اش بیدار شد. مستخدم جیغ زنان و با عجله داخل خانه شد. او به زحمت وقت پیدا کرد قبل از آن که سنگی از میان پنجره به داخل بیفتد روپوشش را تنش کند و بعد سنگی دیگر. جمعیتی از دهقانان از بازار نزدیک آن جا جلوی دروازه ها گرد آمده بودند؛ آن ها فریاد دشنام و تهدید سر داده بودند، و اکنون داشتند سنگ پرت می کردند. ابتدا به فکر دختر نرسید که شاید مسئله ای شخصی در میان باشد، صرفاً یکی از آن هیجانات ضد-آمریکایی بود. او مهم ترین آمریکایی مقیم پایتخت بود و به دلیل همه آن کارهایی که برای این کشور کرده بود از سفیر هم بیشتر شناخته شده بود، بنابراین طبیعی بود که آن ها اول به فکر او افتاده باشند. از یک جهت، حتی باعث مباهات بود. آن ها جلوی سفارت آمریکا شورش نکرده بودند: جلوی خانه وی شورش کرده بودند. این ماجرا صرفاً این امر را اثبات می کرد که او نماینده واقعی آمریکا در این کشور بود. او حتی، با احساس رضایت، لبخندی زده بود؛ باعث می شد سفیر آمریکا کنف شود. و بعد پلیس آمد و جمعیت زود پراکنده شد. این موضوع چندان ذهنش را مشغول نکرد تا این که دادگاه ها شروع شد. واقعاً وحشتناک بود. برای او شوکی کامل بود که نهایت حیرتش را در بر داشت. وزیر بی نوای آموزش را به زندان انداختند و بعد محاکمه کردند، چرا که اجازه ساخت دانشگاه جدید، کتابخانه عمومی، و سالن ارکستر سمفونی را داده بود. علی الظاهر در حال حاضر این کارها به عنوان هدر دادن پول ملت، و استفاده نادرست از بودجه دولت تلقی می شد. او هق هق گریست و گریست و آرزو کرد کاش مرده بود. این ها نشان از یک قدرناشناسی عظیم داشت. دختر هر کاری از دستش بر می آمد برای نجات او کرد، اما وزیر را به جرم فتنه انگیزی و هدر دادن بیت المال به مرگ محکوم و تیربارانش کردند. دختر تقاضا کرد که در دادگاه حاضر شود، و به نفع آن مرد شهادت دهد، و توضیح دهد که این ماجرا باید خطای او تلقی شود – و این که در واقع او بوده است که عامل ایجاد این ساخت و سازهای مترقی و فرهنگی بوده است. اما نتوانست این کار را کند. خوره به او اجازه این کار را نداد و حق هم داشت. این کار نابودش می کرد. ممکن نبود بتواند اذعان کند معشوقه آمریکایی اش چنان نفوذی بر او دارد. بنابراین دختر چاره ای نداشت جر آن که ناله شبگیر کند. و عملاً آدم نمی توانست آن مردم بی چاره را هم مقصر قلمداد کند. آن ها آن قدر بی سواد، آن قدر عقب افتاده، بودند و آن قدر در عمق جهلشان جا خوش کرده بودند که نمی توانستند ببینند این کارها چه سودها برای کشورشان و پرستیژ آن در خارج و آینده فرزندانشان خواهد داشت. حتی نمی توانستند بفهمند که دارند از دست کمونیسم نجات پیدا می کنند. آدم مجبور بود سخت تر کار کند و مرتب توضیح و اطلاع و آموزش دهد. آن چه درست در این لحظه این مملکت بدان نیاز داشت یک دستگاه اطلاع رسانی عمومی بود، که توسط آدم های با فرهنگ و هوشمند اداره شود تا توده ها را به لحاظ روانی برای گام بعدی در مسیر پیشرفت شکل دهد.

خوزه، واقعاً، در این مورد فوق العاده مهربان بود. و هر چند که دختر، ناخواسته، تقریباً پیشه او را نابود کرده بود، خوزه او را همراه خود به سفر های استانی برای جشن پیروزی سیاسی برد. آن ها همه جا رفتند. هیجان انگیز ترین اتفاق بود؛ دختر اوقات فوق العاده ای داشت. خوزه پیشتر هیچ وقت او را رسماً با خودش جایی نبرده بود. شب ها، غالباً رگبار گلوله به گوش می رسید؛ مردم به خودشان خوش می گذراندند. این شلیک ها کمی با عث نارحتی اش می شد، اما خوزه همواره خاطر جمعش می کرد، و در ضمن این اتفاقات اخیر او را بسیار نگران و خیلی عصبی کرده بود و باعث شده بود بی خودی چیزهای ناگوار تصور کند.

و هر جا می رفتند، حتی در دورترین استان ها، همیشه تلفن بود। وقتی خسته می شد، یا مضطرب، یا این که شلیک های شبانگاهی باعث می شد همه جور چیز مسخره ای را تصور کند، به تلفن نگاه می انداخت و آن را لمس می کرد، تقریباً نوازشش می کرد، و قوت قلبش را باز می یافت و می فهمید که بالاخره همه این زور زدن ها هیچ و پوچ نبوده است.



[1] Talacoate
[2] Ijmujin
[3] Aratuxin

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر